| X Close | ||
چقدر لحظه های بی تو سخت و کند و خسته اند
هزار کوه غصه روی سینه ام نشسته اند
دلم برات تنگ شد...کجای لحظه مانده ای؟
مگر زیاد برده ای دل مرا ستانده ای؟
اگر به رسم راه ها ز تو جداست دستهام
ولی همیشه عطر تو رهاست بین لحظه هام
به من قسم به تو قسم حدیث فاصله ریاست
تو هستی منی ولی چگونه هستی ام ز من جداست؟
مرا ز خود جدا مدان تو نیمی از خود منی
اگرچه گاه تلخی و به ماه سنگ می زنی
تو در منی ولی دلم برات تنگ می شود
کنار تو تمام لحظه ها قشنگ می شود
فدای هر تبسمت تمام خنده های من
تو آن کسی که آفریده شد فقط برای من
نداشت شعر قاصرم توان وصف عشق را
گواه بی قراری ام...شب و ستاره و خدا ...
مستم ، چنان مستم که می از مستی ام دیوانه شد
شمع دل پژمرده ام ، پروانه ی پروانه شد
*
من سوختم در خنده ات، در چشم هایت گم شدم
در یک جهان از عاشقی من قصه ی مردم شدم
*
روشن تر از خورشیدی و زیبا تری از آفتاب
اما پس از این تا ابد تنها برای من بتاب
*
بگذار جای آسمان آغوش من خوابت کند
یا مستی لبخندهایم گرم و بی تابت کند
*
من پیش از اینها هم تو را بیش از همه می خواستم
تنها به شوق تو غزل یا مثنوی می ساختم
*
باور کنی یا نه بدون تو سعیده نیستم
خوشبختی ام آن لحظه ای است که پیش تو می ایستم

پروا نه ی افکارت که از حصار واژه ها پرید
فریاد زد...
( تو نمی فهمی که چقدر تنهایم...)
و من تازه فهمیدم
فهمیدم که در تمام لحظه هایت نا دیده ام می گیری...
(آیا تو حباب بغض های مرا فهمیدی؟)
می دانی به چه می اندیشم؟
(چگونه می توانم تنهاییهایت را پر کنم وقتی دیده نمی شوم؟)
تو خواهی رفت... و هرگز به تنهایی بغض های من نخواهی اندیشید...
من هم به جای اندیشیدن به تنهایی تو...
بهتر است تنهایی خودم را پر کنم...
وقتي ميان خاطره ها جنگ مي شود
وقتي مسير فاصله ها سنگ مي شود
وقتي هواي عشق تو پر رنگ مي شود
آري...دلم براي دلت تنگ مي شود
وقتي كه آسمان دلم مي شود سياه
وقتي كه مانده زندگي ام پوچ؛ بي پناه
وقتي خلاصه مي شوم اندر سكوت و آه
چشم انتظار آمدنت مي شوم نگاه
اما نمي رسي ز خم دورهاي دور
از جاده هاي ساكت و آرام و بي عبور
از كوچه هاي خسته و غمگين و سوت و كور
آري...دوباره مي شكند تنگي از بلور

من از تمام لحظه های خالی ات خالی ترم
در لابه لای خنده هایم غصه ها گم می شود
تندیس ترس است عشقهای پوچو تو خالی و مات
هرگل که بوی عشق دارد ، مکر گندم می شود
من خسته ام از لحظه ها ، تکرار ها ، افسوسها
از آه های نیمه جان و حرف های خورده ام
از دست های سردو تنهایی که شعرم را نوشت
از بیت بیت و واژه های مرده و پژمرده ام
من را به رویاها نده ، لبخندهایم را نگیر
اینجاُ هوا بی تو سراسر غصه ی پنهانی است
در این قفس می پوسد آن عشقی که رام ات کرده ای
گنجشک قلب کوچکم در دوری ات زندانی است
لبخندهایت را به چشم من کمی روشن بتاب
از خنده های مات و کمرنگ تو محزون می شود
من را ز سرمای جدایی ها جدا کن، شعله شو
در گرمی آغوش تو، آرام، افسون می شوم

عاشق ترین پرنده ی بی بال و پر، منم
استاد عشق گم شده ی بی ثمر ،منم
از بس دویدم و نرسیدم به چشمهات
حتی ز چشم خسته ی تو، خسته تر منم
من گم شدم میان سرابی که عشق ساخت
آواره ، بی پناه ، جدا ، در به در ... منم
از کوچه های عشق کسی رد نمی شود
انگار سالهاست فقط رهگذر منم ...
بگشای ، خسته از پس یک عمر آمدم
بگشا دو چشم بسته...ببین پشت در منم
پر می کشم به سمت تو همراه با نسیم
عاشق ترین پرنده ی بی بال و پر منم
![]()

تمام هستی ام تویی ، بمان تمام هستی ام
خدای قلب تو منم ولی نمی پرستی ام
تو ماه آسمان من ، ولی میان ابرها
تو روح خسته ی منی ، ولی ز من جدا ، رها
به جز دو دست یخزده و قلب تنگ ساده ام
منم و چشم های تر ، که بر رهت نهاده ام
دلم فریب خورده بود که بودی و ندیدمت
ببخش خوب من اگر همیشه نیمه چیدمت
به جان هر دومان قسم که دوست دارمت، ولی ...
میان دورهای غم نمی گذارمت ، ولی...
ولی چه سود زین که من بخواهم و نخواهی ام
مرا به سایه ها نده به جرم بی گناهی ام
به پاکی دلم قسم محبتم سیاه نیست
دلم فریب خورده بودو سادگی گناه نیست
مرا ببخش باز هم به عمق قلب خسته ات
مرا دوباره جا بده به زورق شکسته ات

کمی آرام تر سخن بگو
شیشه ی قلب پروانه ها نازک است
با تلنگری از هوا هم می شکند
(مثل حباب بغض های من)
وقتی لحنت کمی تیز می شود...
نگاهت کمی سخت می شود...
و حرف هایت کمی زبرو خشن...
(حباب قلب کوچکی که به تو داده ام می شکند.)
باور کن؛
شیشه ی قلب پروانه ها نارک است

دیگه حسی بت ندرام.نه تنفر نه علاقه
همه ی حرفاتو بم گفته خود آقا کلاغه
خب دیگه.برام مهم نیست که کجایی و چه کاره
اینکه پیش کی نشستی دیگه هیچ فرقی نداره
تو هنوز مثل قدیما واسه من خیلی عزیزی
اما خب. دیگه مهم نیست واسه کی زبون بریزی
من دروغو دوس ندارم اما تو خود دروغی
دنبال شعله می گشتم.تو یه شمع بی فروغی
تو یه حس تازه بودی توی لحظه های تارم
خب اینم یه حس تازه اس که دیگه دوست ندارم
تو همون پرنده ای که تا بالش خوب می شه می ره
من یه مرغ عشق تنهام که بدون تو می میره
اون همه حس قشنگم دیگه گم شد توی سایه
یاد تو یه بوم کهنه س یه گوشه روی سه پایه
حالا دیگه بی تفاوت می شینم پیش خیالت
گاز نخورده موند عزیزم. اونهمه سیبای کالت
من یه شاعر فقیرم. آخه واژه کم میارم
من یه عاشقم که مرده . آخه هیچ حسی ندارم
من از شراب بودن تو مست می شوم
در لحظه های آمدنت هست می شوم
*
بی تو تمام زندگی ام تار می شود
قلبم اسیر و خسته و بیمار می شود
*
وقتی که نیستی دل من تنگ می شود
هر چیز جز تو مرده و بی رنگ می شود
*
من انتظار و حسرت و تردیدو خسته ام
تنها کنار پنجره ی غم نشسته ام
*
تا می رسی ز راه بهار است و عشق و شور
دنیا فدای آمدنت از سکوت و دور ...
*
در یک قطار خوابزده همسفر شدیم
ناگاه عاشق غزل یکدگر شدیم
*
این (بودن و رسیدنمان) تا همیشه نیست
ما راهمان جداست؛ جدایی همیشگی است
*
تو؛ ایستگاه بعر مرا ترک می کنی
(وقتی دلت شکست مرا درک می کنی)
*
اندوه من کنار تو از ترس رفتن است
بی تو برای من کفن و قبر مسکن است
*
من با تو بی قرارم و من بی تو بی قرار
من با تو اشکبارم و من بی تو اشکبار![]()
![]()
***
در گوشه های قلب سردت گم شدم.پیدام کن
آنسو تر از احساس های گم شده معنام کن
*
لبخندهای آتشینت را به سرمایم بتاب
فریاد کن با چشم هایت عشق را.رسوام کن
*
در پشت آن کوهی که ان فرهاد کند و نیمه ماند
گم شد تمام بودنم.پایان بده.پیدام کن!
*
مجنون صحرا گرد نه در قلب من آواره شو
من عشق را گم کرده ام.همت کن و شیدام کن
*
تکرار آن افسانه های کم نظیر و ناب باش
مجنون تر از مجنون بیا.لیلا تر از لیلام کن
![]()
من غنچه ها ی تازه ی احساس را گم کرده ام
با من بیا تا سرزمین عشق را پیدا کنیم
*
هم پای من پرواز کن آنسوی مرز خواب ها
در خواب هامان هم نشد لبخند را معنا کنیم
*
این روزها عاشق ترین پروانه ها هم خسته اند
باید که فکری هم برای سردی دلها کنیم
*
من دستهای بسته ام را نذر عشق کرده ام
می شد اگر می خواستی این بندها را وا کنیم
*
شب گریه های این غریب مرده را پایان بده
امروزهای منجمد را باش تا فردا کنیم
خسته شدم...غزل بسه...ترانه ها رو بی خیال
منو غم همیشگیم...دست شکسته...سیب کال
*
دلم گرفته...ابریه...آسمون دلم سیاس
گم شده ی آرزوهام فقط تو شهر قصه هاس
*
وقتی خیالاتی می شم که این همونه که می خوام
جوری دلم می شکنه که نصفه می مونه نفسام
*
کی لایقه؟ اونقدی که به پاش بمونم...بمیرم!
دلش فقط منو بخواد... تا من هواشو بگیرم؟
*
اینجه همه کاغذین...دورو...پر از رنگ و فریب
دلم به حالم می سوزه...سعیده تنهاو غریب
*
چه فرقی داره که کجام؟دنیا همش جهنمه
خجالتم خوب چیزیه... بی چشم و رویی این همه؟
*
مسافرم کی می رسه با عشقی که مقدسه؟
چه آرزوی مزحکی تو این هوایی که پسه ...
*
کاش بتونم مثل همه عروسک کاغذی شم
خیال خاممو ببین...کی میتونم مثل تو شم؟!
![]()
مگر می شود جز به شوق تو خندید؟
مگر می شود از تو ، از عشق، رنجید؟
*
مگر می شود بی تو در باغ گم شد؟
و یا بی تو گلهای احساس را چید؟
*
مگر می شود در جهانی که هستی
به غیر از تو دل بست،غیر از تو را دید؟
*
مگر می شود بی بهار تو گل کرد؟
و در سرزمین دلم عشق بارید؟
*
اگر باورت نیست دلتنگی ام را
بپرس از دل خود که صد بار سنجید...
![]()
ای تمام آرزو هایم شبی بر من بتاب
خسته ام از قصه های تشنه و دشت و سراب
کاش دستم در میان دست تو جان می گرفت
این همه حسرت زمانی رنگ پایان می گرفت
من خمار غمزه ی چشم توام...جامم بده
با نگاهی مهربان و خیره آرامم بده
ساحل دریا ی بی پایان تنهاییم باش
خط بزن در شعرهایم روی لفظ شوم کاش
دوری از من...در افق...در آرزوهای محال
حسرتی خوابی سرابی...حاکم شهر خیال
مثل این پروانه های پیله های بسته ای
می روی تا خلوتت از شعرهایم خسته ای
فکر می کردم کنارت درد درمان می شود
کفر بی پایان من یکباره ایمان می شود
در خیالم با تو در یک خنده معنا می شدم
از ته هجران به رسم عشق پیدا می شدم
در خیالم شعر گفتم...دفترم هم رنگ شد
واژه هایم را نوشتم...کاغذم دلتنگ شد
بس کنم این کهنه کاری ها دریغ از چاره ای
در خیالت نیست فکر حسرت بیچاره ای
![]()
نامت شروع حالت نابی نگفتنی است
آغاز آشکاری رازی نهفتنی است
جامی که از شکوه تو سرمست می شوم؟
مجنون صفت به وادی یک نام می دوم!
نامت خداست...وای دلم می تپد چرا؟
ای نام تو شروع تمامی لحظه ها...
پروانه می شوم به تولای نام تو
وحشی ترین منم و شدم اهل و رام تو
این نام توست...وای چه سازم به روی تو؟
بی هست می شوم چو بنوشم سبوی تو...
شعر و قصور و حسرت تفسیر و واژه ها
یک نام ساده ...وسعت بی آخر خدا
از حد واژه ها و غزل ها فراتری
لایق تری به عشق ز هر هست دیگری...
![]()
هیشکی اندازه ی من دوست نداره، به خدا
مث من تو رو رو چشماش نمی ذاره به خدا
هیچکسی نمی تونه توی زمستون بمونه
بگه این برفا شکوفه ی بهاره....به خدا
فکر نکن کمه اگه چشمامو می سپرم به تو
این چشا واسم همه دارو نداره ... به خدا
من تا آخرش نشستم پای هرچی که بشه
دل من تو عشقمون کم نمی آره ... به خدا
وقتی که بغض می کنم آنگونه ای که ابر.....
وقتی که درد می کشم آنگونه ای که کوه...
وقتی تمام بستر من می شود قفس
- مانند سد سنگی غم در مسیر رود-
تو مثل خاک باش
آغوش باز کن
دلتنگی زمینی من را به بر بگیر
پشت و پناه ظاهر آرام من بمان
من را رها کن از قفس ناامیدی ام
من را ببر به خاک...من را بکش به زیر...
وقتی که مردم و تن من جزئی از تو شد
آندم که بغض می کنی و درد می کشی...
مانند ابر باش...مانند کوه باش...
- آنگونه ای که من!-
سویم بیا....بمیر! ![]()
چه پروازی؟ چه رویایی؟چه شوری؟
نه نزدیکی ...نه اینجایی...نه دوری...
من دلنازک غمگین چه شادم!
ولی تو ساکت و تلخ و صبوری
من آزادم ولی پابسته چون سرو
تو مثل یک اسیر در عبوری ...
غرور من غرور یک عقاب است
نه زان نوعی که تو مست غروری
دل بی طاقتم در اوج تنهاست ...
چه تقدیری! نه نزدیکی ...نه دوری ...![]()